تبليغاتX
هم کیش من - ويل للمطففين .... واي بر كم فروشان
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ..

2. حوصله ي نوشتن هست اما وقت نوشتن نيست !!!

3. " ويل للمطففين "

4.

بسم الله الرحمن الرحيم

" پسرم ! اين نوشته براي توست و من از امروز ، هر روز براي تو مي نويسم و اگر مي نويسم تنها براي اين است كه راه گفتن به تو را نمي دانم اما قول مي دهم خيلي زود اين راه را بياموزم .

پسرم ! مي دانم هنوز همه ي خانه برايت بوي غربت مي دهد ، از روزي كه تو رفته اي تا امروز كه آمدي خيلي سال گذشته است و هيچ چيز اينجا همچون گذشته نيست حتي مادرت كه درمقابلش نشسته اي ...

پسرم ! نمي خواهي بداني دليل اين همه تغيير چيست ؟

من ، مادر تو، همان زني كه روزي تو را به خاطر نگفتن و نشنيدن و ناتوان بودن در گوشه ي يك ساختمان قديمي در ميان آدمهاي ناتواني مثل خودت ، رها كرده بود اكنون در مقابل تو ام و هر چه مي انديشم هيچ توجيهي براي خبط خود ندارم .

پسرم ! تنها بهانه ي من براي رها كردن تو ، مثل ديگران نبودنت ، بود . رهايت كردم چون تو مثل من ، مثل مردي كه قرار بود پدرت شود و مثل آنها كه مي ديدمشان ، نبودي... رهايت كردم چون تو گفتن و شنيدن نمي دانستي و من خجالت مي كشيدم به ديگران بگويم اين پسر ، اين پسر نحيف و ناتوان ، فرزند من است !

رهايت كردم تا بدون تو ، بدون داشتن تو ، خوشبخت زندگي كنم .

آن اوايل نبودنت آزارم مي داد اما به ديدنت نمي آمدم تا به نداشتنت عادت كنم و با تولد خواهرت اين عادت پر رنگ مي شد... بهار كه آمد ، آنقدر شيرين زباني كرد كه نگفتن هاي تو فراموشم شد ... سالها گذشتند و بهارم بزرگ شد و همه ي جاي خالي تو را پر كرد ...

من و بهار و پدرش ، در كنار هم نفس مي كشيديم و احساس مي كرديم زندگي مي كنيم و زياد ، خيلي زياد ، خوشبختيم . اين خوشي كاذب ادامه داشت ، درست تا آن شب ... مي داني چه شبي؟؟؟ بيست و يكم ماه رمضان ... اسمش را شب قدر گذاشته اند ... مي داني چه شبي است ؟؟؟

بيست و يكم ماه رمضان امسال براي اولين بار در عمرم ، خدا را بلند صدا زدم ... و براي اولين بار ، قرآن بر سر گرفتم ، دعا خواندم و تا سحر گريه كردم .

گريه ام از سر درد نبود ... بي دردي امانم را بريده بود ... و آن شب يك چيز خيلي بر زبانم بود : خدايا .... خدايا ... ناتوانم نكن ... ناتوانم نكن .

نمي دانم چه كسي اين جمله را بر زبانم گذاشته بود ، تا سحر تكرارش كردم و اشك ريختم .. آنقدر تا خوابم برد .

چه شبي بود آن شب .. خواب ديدم ، يك خواب عجيب ... من در تاريكي ايستاده بودم و كسي در مقابلم بود ، وجودي سراسر نور ... و صدايي مي شنيدم كه هنوز در گوشم است و جمله اي ... جمله اي كه كذب خوشي ا م را رو كرد .. بيدار شدم ، دنبال معني اش گشتم .. آيه اي از قران بود .. وقتي دركش كردم ، تمام وجودم را زير و رو كرد ... احساس مي كردم ديگر از من چيزي نمانده .. از همان مني كه بي حقيقت بودنم ساخته بودم . و در پي شكستن اين من ، هر روز صدايي مي شنيدم ، صداي پسري كه فرياد مي زد : " مادر " .

كدام پسر ؟؟؟ كدام مادر؟؟؟ خداي بزرگ ! من سال ها پيش پسرم را رها كرده بودم و از خودم چيزي ساخته بودم كه حقيقت نداشت ، مادري كه مادر نبود . ...

پسرم ! من با رها كردن تو ، خودم را هم رها كرده بودم .... "

 

 

زن به پسرش نگاهي انداخت . او خيره به جايي ، مانده بود ، به جمله اي ... به كاغذي بر روي ديوار ... زن آن جمله را آهسته تكرار كرد :

" ويل للمطففين "

 

 

5.نوشته شده در شنبه 20 رمضان 1427 هجري قمري ساعت 6:30 صبح يعني 22 مهر 1385 هجري خورشيدي...

6.  ويل للمطففين يعني واي بر كم فروشان .... و كم فروش يعني كسي كه به وظيفه اش عمل نكند ... كسي كه براي ديگران كم بگذارد... يعني پدر يا مادري كه براي فرزندش كم بگذارد... فرزندي كه براي والدينش ... معلمي كه براي شاگردش ...شاگردي كه براي معلمش ... رييسي كه براي مرئوسش ... و ... و ... و... بنده اي كه براي خدايش .....بنده اي كه براي خدايش ....بنده اي كه براي خدايش.

7. خدايا ... مراقبمان باش .. ما بيش از انچه به زبان مي اوريم به تو محتاجيم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:5  توسط سودابه   |