تبليغاتX
هم کیش من - در بسته
همه چیز پر از خداست ....
 

1.خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. حس خوبي دارم ...

3.چيزي نوشتم امشب ........در بسته

 

4. مادر بزرگ كه مرد ، پدر قفل بزرگي به در اتاقش زد تا بي گفتن جمله اي گفته باشد نمي خواهد چيزي از اتاق بيرون آيد يا كسي پايش را داخل گذارد . و اين قفل بزرگ هر روز كنجكاوي كوچك مرا بزرگ و بزرگ تر مي كرد ، اما به خاطر همه چشمهاي تيزبيني كه رفتارم را نظاره مي كردند ، هيچ نشانه اي از كنجكاوي ام را نمايان نمي كردم . چند ماهي از مرگ مادر بزرگ گذشت و تقريبا همه از بابت كنجكاوي من كه بي مورد مي دانستنش ، آسوده خاطر شدند و بعد از ماهها ، شبي خواسته يا ناخواسته ، بي ملاحظه يا فكر شده ، مرا در خانه تنها گذاشتند . فرصت مناسبي بود . بايد كنجكاويه بزرگ شده ام را سروسامان مي دادم . كار ساده اي نبود.

 ورود به اتاق مادر بزرگ مثل هميشه حتي مثل آن روزها كه زنده بود ، نه ...اشتباه كردم زنده كه نبود . تنها نفس مي كشيد ، هنوز هم كار ساده اي نبود .

بايد اعتراف كنم كه حالا بعد از مرگش رفتن به اتاق او سخت تر هم شده است .

آن شب هر چه كليد و سنجاق و سوزن سراغ داشتم روي قفل بزرگ و بد تركيب كه جلوي دانستن مرا گرفته بود ، امتحان كردم اما هيچ كدام از آنها قدرت گشودن آن را نداشت .

دست از كار كشيدم . امتحان كردن وسايل نامربوط ، آب در هاون كوبيدن بود . همه چيز را سر جايش گذاشتم . نبايد اثري از بروز كنجكاوي ام را به جا مي گذاشتم . باز هم مثل خيلي از آدمها و مثل خيلي از زندگي بايد نقشي را بازي مي كردم كه دوستش نداشتم و نبايد به چيزهايي فكر مي كردم كه حتي فكر كردنشان از نظر بزرگ تر ها ، حقم نيست !

يك روز نمي دانستم آيا من هم مثل بزرگ تر ها ، روزي بزرگ مي شوم؟؟؟ اما امروز مي دانم جوابش خيلي ساده است . همه وقتي بزرگ مي شوند يا دارند بزرگ مي شوند مثل بزرگ تر ها مي شوند : كم حوصله ، بي انصاف، بي توجه و خيلي از وقت ها زورگو ... وقتي همه ي اينها در وجودم آن قدر رشد كردند كه توانستم بي لحظه اي خجالت يا تاسف ، نمايانشان كنم ، آن وقت است كه خوب مي دانم من هم بزرگ شده ام ، مثل همه ي بزرگ تر ها ...

بي انصاف نشوم ... از مرگ مادر بزرگ گفتم . از بسته شدن در اتاقش و از كنجكاوي هاي خودم اما اصلا از خود مادر بزرگ نگفتم ...

مادر بزرگ ... زني كه با همه ي بزرگ بودنش ، كوچك بود ! در واقع كوچكش كرده بودند. اگر استخوانهاي خميده اش را مي شد دوباره راست كرد و چين و چروك پوستش را بر طرف ... آن وقت مي شد ، مادر بزرگ را بزرگ و زيبا دانست ، اما آنچه بيش از همه ، آن زن پير را كوچك كرده بود ، رفتار تنها پسرش بود . چيزي كه من هرگز توجيهي برايش نداشتم .

چرا پدر مثل پسرهاي ديگر ، حق فرزندي اش را ادا نمي كرد ؟؟؟ چرا به مادر بزرگ محبت نمي شد ؟ چرا او هميشه بايد در اتاقي كوچك و البته مرموز تنها بر روي تختخوابي بزرگ و قديمي كه هميشه دوست داشتم بدانم زير آن چه خبر است ، خوابيده باشد ؟

چرا مادر بزرگ هيچ وقت حرفي نمي زد ؟ و چرا ... يك چرا ي مهم ... چرا از همه رو بر مي گرداند اما وقتي من در اتاقش بودم ، به چشمهايم خيره مي شد ... به آنها زل مي زد ، انگار مي خواست حرفي بزند ... چيزي كه بايد مي گفت ولي جرات گفتنش را نداشت ... شايد هم جراتش بود و او منتظر فرصتي بود براي گفتن جمله اي و همين نگاه هاي بي صداي مادر بزرگ بود كه هرگز نمي گذاشت من و او تنها در خانه بمانيم .وقتي ما مجبور بوديم تنها بمانيم يا كسي كنارمان مي ماند يا مرا به رفتن و دنبال كردن ديگران وادار مي كردند .

مادر بزرگ بدون شك راز بزرگ خانه ي ما بود . زني كه حرف نمي زد . راه نمي رفت ، نمي خنديد ، گريه نمي كرد ... در واقع هيچ كاري نمي كرد جز نگاه كردن به من و نفس كشيدن !

وقتي مادر بزرگ مرد ، كسي در خانه مان پرده ي سياه تسليت نزد و همه ي مجلس ترحيمش ، ساده بود و خلوت .

همه ي اين چيزهاي نامتعارف ، كنجكاوي مرا زيادتر از پيش كرده بودند . اين حس آن قدر فوران كرد كه روزي از سر اجبار و بر خلاف قانون خانه ( قانون اين بود : كسي حق ندارد درباره ي مادر بزرگ بپرسد !) از مادر ، درباره ي مادر بزرگ پرسيدم .

و او درست مثل چند سال گذشته كه هر وقت چيزي از مادر بزرگ مي گفتم ، ابروهايش را در هم مي كرد و دستي به پشتم مي زد و مي گفت : " سرت به كار خودت باشه " . اين بار هم ، اخم كرد ، دستي به پشتم زد و قبل از اينكه بگويد " سرت به كار خودت باشه " ، گفتم :" يعني سرم به كار خودم باشه " !

مادر ، زن مهرباني بود ، دوست داشتني و زيبا اما وقتي حرف از مادر بزرگ مي شد ديگر از مهرباني اش خبري نبود . او ، خشك و بي روح مي شد و هميشه همين را از من مي خواست :" سرت به كار خودت باشه "

من هم آن وقت مثل همه ي وقت هاي ديگر ، تظاهر كردم كه سرم به كار خودم است و باز چراغ كنجكاوي ام را خاموش كردم .

چند ماهي بعد از آن روزها بود كه براي پدر فرصت سفري پيش آمد . سفري كه مادر را هم بايد با خود مي برد ... روزهاي خوشحالي من بود . تابستان بود . تابستاني بدون حضور پدر و مادر و خوهرانم ! (آنها را به خانه ي خاله ام فرستادم ).

دو روز فرصت داشتم تا راز زندگي مادر بزرگ را كشف كنم .

وقتي خيالم از رفتن همه راحت شد ، پشت در اتاق مادر بزرگ رفتم و به قفل درش نگاهي انداختم و با خودم عهد كردم كه به زودي از راز آن اتاق مرموز سر در بياورم . راههاي رسيدن به درون اتاق را مرور كردم ... آخر همه به شكستن قفل مي رسيد اما شكستن ، فكر عاقلانه اي نبود ،باز بايد دنبال قفلي شبيه آن قفل بد تركيب مي گشتم و اگر پيدا نمي كردم ، همه مي فهميدند  كه من قانون خانه را زير پا گذاشته ام .

پس به شكستن قفل نبايد فكر مي كردم .

ساعتها مي گذشتند و من همچنان در فكر رفتن به اتاق مادر بزرگ بودم . يادم هست ، اين افكار آشفته ام كرده بودند و درست شبي كه فردايش همه به خانه بر مي گشتند ، براي اولين بار در عمرم ، پدر بزرگ را ديدم . پدر بزرگ ...او را در خواب ديدم . مردي كه هيچ وقت ، هيچ كس از او چيزي نگفته بود . در رويا ، پدر بزرگ از اتاق بيرون آمد و كتاب بزرگي كه در دستش بود ، به من داد . من كتاب را گرفتم و نگاه كردم . پدر بزرگ بي آنكه چيزي بگويد ، رفت ... با رفتنش از خواب پريدم . آشفته بودم . به كتاب فكر كردم . آن را مي شناختم . بارها و بارها آن را در كتابخانه ي پدر ديده بودم . فقط ديده بودم . به سرعت از جا بلند شدم و به اتاق پدر رفتم . كتاب در كتابخانه بود ، برش داشتم ... پشت و رويش را نگاه كردم ، همان بود كه در خواب ديدم ، بازش كردم . در جا خشكم زد .. ميانه ي كتاب با مهارت خالي شده بود و كليدي در آن قرار گرفته بود ، چسب روي كليد را برداشتم ... بايد خودش باشد ، كليد آن در بسته !

با عجله به طرف اتاق مادر بزرگ دويدم ، مقابل درايستادم . كليد را در قفل گذاشتم ، داخل شد... چرخاندم ، چرخيد ... دستگيره ي در را پايين كشيدم ، در باز شد ، نفسي كه در سينه حبسش كرده بودم ،بيرون دادم ... خداي من ... اين در بسته بالاخره باز شد ... در اتاق مادر بزرگ .

حس غريبي داشتم . اولش ترسي وجودم را گرفت ... در را كاملا باز كردم و آهسته داخل شدم . چند ماهي بود به اين اتاق نيامده بودم اما هنوز مي دانستم چراغش را از كجا روشن كنم  ... كليد را كه زدم ، نور همه ي اتاق را روشن كرد .

قلبم به شدت مي زد . به اطراف نگاه كردم . همه چيز اين اتاق ، مثل گذشته بود . ناگهان نگاهم بر تخت مادر بزرگ ايستاد ... جلو رفتم . هنوز آن پارچه ي كلفت روي تخت بود . از روي تخت كنارش زدم . تشك كلفت و بزرگي همه ي تخت را پوشانده بود ، به زحمت بلندش كردم . سعي كردم زيرش را نگاه نكنم تا كاملا از روي تخت برداشته شود . چشمانم را نيمه باز گذاشتم و در مقابل تخت ايستادم . تپش قلبم بيشتر شده بود . چشمانم را آهسته باز كردم ... چيزي كه ديدم چشمانم را گرد كرد و دهانم را باز. ترسي آميخته با تعجب همه ي و جودم را گرفت .

مي خواستم جيغ بكشم ، نتوانستم . مي خواستم فرار كنم ، از آن اتاق خودم را بيرون بكشم ، نتوانستم . تنها كاري كه توانستم اين بود كه گوشه ي تخت را بگيرم و روي زمين ولو شوم...

يادم نيست چقدر گذشت ، چند دقيقه يا ساعت ... فقط خوب يادم هست همانجا مبهوت و بي صدا كنار تخت نشسته بودم و مرا ياراي هيچ نبود .

بعد از مدتي كه  تواني به تنم بازگشت ، آهسته و كمي ترسان به درون تخت مادر بزرگ نگاه كردم ... با همان ترس كه حالا چيزي از وجودم شده بود ، بلند شدم و روي تخت رفتم  و دستي بر سنگي كشيدم كه تمام سمت راست تخت را گرفته بود ... سنگ ... سنگ قبر ... خداي بزرگ ! درون تخت مادر بزرگ ، سنگ قبر پدر بزرگ بود ، نه بهتر بگويم ، خود پدر بزرگ بود !

در اين اتاق ، اين اتاق در بسته ، يك قبر بود . قبر مردي كه من چيزي جز نامش از او نمي دانم .

نوشته ي روي سنگ قبر را خواندم . تنها يك جمله بود :

هيس .....مردي اينجا خوابيده است ....

                                                        ماندگار

 

اسم مادر بزرگ را لمس كردم ، حالا مي فهمم چرا مادر بزرگ  هيچ وقت به قبر پدر بزرگ سري نمي زد... اين قبر در اتاقش بود...

فضاي اتاق سنگين شده بود ، خيلي سنگين . حس كردم آنجا را ديگر نمي توانم تحمل كنم ، تشك بزرگ را به زحمت روي تخت گذاشتم و پارچه كلفتش را رويش كشيدم و با گامهايي سنگين از اتاق خارج شدم و در را مثل گذشته قفل كردم ، به اتاق پدر رفتم و كليد  را در جايش گذاشتم .

هوا كم كم روشن مي شد . به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم و فكر كردم .

اول به مادر بزرگ فكر كردم و بعد به پدر بزرگ و آخر به خودم .

و بعد چشمانم را بستم ، شايد خوابم ببرد و شايد فراموشم شود در اين خانه قبري هست !

 

5. شروع شده در پنج شنبه هفتم تير ماه هزار وسيصد و هشتاد و شش و تمام شده در شنبه  دهم شهريور ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت بيست و سه و پانزده دقيقه ....

 

6. خدايا ... چقدر مانده ؟ ... چقدر مانده ؟... چقدر مانده ؟؟؟؟!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:43  توسط سودابه   |