|
|
|
|
|
گفتم : "چند روز است حس مي كنم ، عاشق شده ام ." سرش را كنجكاوانه به سويم گرداند ، در چشمانم خيره شد و هنگامي كه پرسيد :"عاشق چه كسي؟ " دوست داشت بشنود " عاشق تو " . چشمانم را بستم و گفتم: - من عاشق خدا شده ام .وقتي عاشق بنده ي خدا مي شوي ، بودنش هيجان است و نبودنش اميد . وقتي هست ، همه چيز مهيج است و آن هنگام كه نيست اميد ديدنش در سر. اما وقتي عاشق خدا مي شوي ، همه اش هيجان است . آخر او همه جا هست . هميشه ديدنش ممكن است ، هميشه بودنش ميسر. چه حس لطيفي ! من عاشق خدا شده ام . " چشمانم را گشودم . او ديگر نبود. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 22:35 توسط سودابه
|
|
||
|
|
چيزي براي گفتن |
|
- هر آن چه بی خداست در زمان و مکان رخ می دهد. این جهانی است که تو به آن خو کرده ای . زمان و مکان چون توری تو را به دام انداخته اند ....اما تورها همیشه سوراخ دارند...سوراخی پیدا کن و از میان آن بیرون بپر ....آن گاه خداوند بر تو آشکار خواهد شد . |
||
|
|
|
|
|
وبلاگ من ایمیل من گذشته ی وبلاگ من |
||
|
|
آرشیو موضوعی |
|
|
داستان |
||
|
|
|
|
|
POWERED BY
BLOGFA.COM | ||
