|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. اين 8 و 7 كه 87 صداي اش مي كرديم هم گذشت...و خوش حال ام از آمدن اين دو 8.... و دوست ندارم كه 88 صداي اش كنم ... من هنوز هم آن قدر ديوانه ام كه فكر كنم 8 بزرگ ترين عدد عالم است و ذوق كنم كه اين سال دو 8 دارد ... و وقتي بروند اين 8 ها ... و بيايد 8 و 9 اي ... چه ديوانه كننده ست ... وقتي 8 بزرگ ترين عدد عالم است .. پس 9 يعني بي نهايت ... و اين 8 و 9 در راه ... بسيار مرا ديوانه خواهد كرد ... 3. شاد ام از براي اين ديوانه گي ... شاد ام . 4. و دل ام مي خواهد امروز اين چيزها را اين جا بنويسم ... 5. دارد باران مي آيد و من مست صدا ي اين بارش ام ... 6. ... “ روباه گفت : “ اهلي كردن “ چيز بسيار فراموش شده اي است، يعني “ علاقه ايجاد كردن ...“
- علاقه ايجاد كردن ؟ روباه گفت: البته.تو براي من هنوز پسر بچه اي بيش نيستي .مثل صدها هزار پسر بچه ديگر ، و من نيازي به تو ندارم . تو هم نيازي به من نداري.من نيز براي تو روباهي هستم شبيه صدها هزار روباه ديگر. ولي تو اگر مرا اهلي كني هر دو به هم نيازمند خواهيم شد. تو براي من در عالم همتا نخواهي داشت و من براي تو در دنيا يگانه خواهم بود... شازده كوچولو گفت: كم كم دارم مي فهمم ... گلي هست ... و من گمان مي كنم كه آن گل مرا اهلي كرده است ... ... تو اگر مرا اهلي كني زندگي من همچون خورشيد روشن خواهد شد . من با صداي پايي آشنا خواهم شد كه با صداي پاهاي ديگر فرق خواهد داشت .صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولي صداي پاي تو همچون نغمه موسيقي مرا از لانه بيرون خواهد كشيد . بعلاوه ، خوب نگاه كن ، آن گندمزارها را در آن پايين مي بيني ؟ من نان نمي خورم و گندم در نظرم چيز بي فايده اي است .گندمزارها مرا به ياد هيچ چيز نمي اندازد ولي اين جاي تاسف است. اما تو موهاي طلايي داري و چقدر خوب خواهد شد آن وقت كه مرا اهلي كرده باشي چون گندم كه به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت .آن وقت من صداي وزيدن باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت . روباه ساكت شد و مدتي زياد به شازده كوچولو نگاه كرد .آخر گفت : بي زحمت ... مرا اهلي كن. شازده كوچولو در جواب گفت : خيلي دلم مي خواهد ، ولي زياد وقت ندارم .من بايد دوستاني پيدا كنم و خيلي چيزها هست كه بايد بشناسم. روباه گفت هيچ چيز را تا اهلي نكنند نمي توان شناخت.آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند.آنها چيزهاي ساخته و پرداخته از دكان مي خرند اما چون كاسبي نيست كه دوست بفروشد آدمها بي دوست و آشنا مانده اند . تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن ! “ 7. اين ها را آنتوان دوسنت اگزوپري روزي در شازده كوچولو اش نوشته بود... 8. اين نوشته هيچ مخاطبي نداشت .... 9. خدايا ... بي زحمت دعا هاي اين روز هاي مان را برآورده كن ... 10. خدايا... مي بوسم ات 8 نه ...9 تا ...!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 19:32 توسط سودابه
|
|
||