|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن .... 2. روزاي خوبيه ... همين روزا كه نه مثل ديگران فكر مي كنم و نه رفتار! 3. روزاي خوبيه... 4.من مي خوام از چيزي بنويسم ... من دارم از حسي حرف ميزنم ... از كمال حس مقدسي ... از چيزي كه اين روزها همه ي وجودم رو گرفته ... من دارم از خودم ، از حسم حرف مي زنم .... 5. تا حالا شده كه تموم شدن يه حس خوب ... نه بهتره بگم به كمال رسيدنش ، پخته شدنش ، ارزوت باشه ... 6. من دارم از كمال يه حس مقدس حرف مي زنم ... 7. حسي كه ماهها پيش گمش كرده بودم ... نه ... شايدم خودم از پيشش پاشدم . حسي كه براي بدست اوردنش ، بهاي سنگيني پرداخته بودم ... حسي كه حالا بعد از بيشتر از دو ماه تلاش براي دوباره بدست آوردنش ، دوباره به من برگشته ... حالا من ، اين سودابه ، خودش شده ... من ... 8. من دارم از حسي حرف مي زنم ... حسي كه داشتن دوباره ي اون بزرگ ترين ارزوي من بود .. حسي كه وقتي هست خدا هم هست ... حسي كه ديگه حاضر نيستم از دستش بدم ... 9. من به حسم رسيدم ... به بزرگترين آرزوي زندگي ام .. 10. فرزاد اژدری يه روزي واسم نوشت اگه نمي دونم چرا به آرزوم نمي رسم ، داستان بلورفروش كيمياگر رو به ياد بيارم ... و من اونو دوباره خوندم : جوانك از بلور فروش پرسيد كه چرا آرزوش رو تحقق نمي بخشه ؟ و بلور فروش گفت :" مي ترسم رويايم رو تحقق بخشم و بعد ديگر انگيزه اي براي ادامه ي زندگي نداشته باشم ..." 11. اما من نترسيدم ... دنبال ارزوم ... دنبال رويام و دنبال حس قشنگم رفتم ... و چند روزه كه به ارزوم رسيدم ...من به بزرگترين چيزي كه ممكنه خدا به كسي بده دست پيدا كردم ... من ديگه هيچ آرزويي ندارم ... نه كه نداشته باشم ، هنوز چيزهايي هست كه مي تونم اونها رو بخوام اما اونا اونقدر در برابر چيزي كه الان دارم كم اهميت هستن كه مي تونم بگم حتي نيستن ...من اونقدر خوشبختم امروز.. اونقدر اين حس منو گرفته ... اونقدر ... اونقدر حالم خوشه كه مي تونم بميرم !!! 12. اشتباه نديدي ... من اونقدر خوبم امروز كه حتي مي تونم بميرم ... و مرگ تمام شدن نيست ...مرگ شروع دوباره ايه ... شروعي قشنگ تر ... چه لذت بخشه كه تو روحت در پرواز باشه ... فك كن 13. همين امروز صبح ، براي اولين بار بعد از اينكه از پيش خدا اومده بودم ... درست همون موقع كه داشتم به اين فك مي كردم كه حالا حتي مي تونم بميرم ، همون وقت ، رگ پام درد گرفت ، همون رگي كه گاهي حس مي كنم وجدانه به جاي رگ ! درد عجيبي بود ... درد عظيمي ... تا به حال اين درد رو درك نكرده بودم .. روي تختم دراز كشيدم ... چشام رو بستم ... با خودم فك كردم كه حتما حالا ديگه وقتشه ! نفس عميقي كشيدم و به خدا گفتم : خدا جون ، من آماده ام ... مي توني ببريم ... يه كم گذشت ... دردم بييشتر و بيشتر شد ... اونقدر كه حس كردم ديگه چيزي نمونده جريان خونم متوقف بشه ! دست خودم نبود ... بي اختيار شروع كردم به اشك ريختن ... بي اختيار ...با تمام وجودم گريه مي كردم ، براي يه لحظه حس كردم به جاي خون توي بدنم اشك جاريست ! اشك ريختم و ريختم ... دردم با هر اشكي كه مي ريختم حالا كمتر و كمتر مي شد ... مدت زيادي شد ... يه هو حس كردم كه ديگه رگم درد نمي كنه ... چشمام رو آهسته باز كردم ، چشمم به سقف اتاقم افتاد ... من هنوز زنده بودم ... چشاي پر اشكم رو پاك نكردم .. آهسته بلند شدم .. قرآنم كه بالا سرم بود ، برداشتم ... به خدا گفتم فقط يه چيز بگو كه آرومم كنه .. بازش كردم ، خدا آهسته گفت : خدا هر چه بخواهد مي كند .... 14. پس من هنوز زنده ام ... هنوز زنده ام با اينكه به بزرگترين آرزوي زندگي م رسيده ام ... 15. خدايا .. بازم خودم قربونت بشم ، تنها تنها ....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 14:10 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. هوم ... 3. از ديشب يه هو حس كردم همه ي غماي دنيا با هم اومدن روي دلم ... اولش به روي خودم نياوردم ... فك كردم كه شايد اين بد خوابي ها و نخوابي هاي شبانه است كه همچي به روزم اورده ... ولي اشتباه مي كردم ... بعد از سحر ، ديگه نمي تونستم تحمل كنم ... دردم اين بود كه نمي دونستم اخه دردم چيه .. دلم تا جايي كه جا داشت گرفته بود !!!تمام وجودم خسته بود ... خوابم ميومد .. خوابم نمي برد ... تا ساعت 11 صبح همين طور مثله مرغاي پر كنده دور خودم چرخيدم ... ديگه نميتونستم تحمل كنم ... يه كتاب برداشتم كه بخونم ... دراز كشيدم .. به خطهاي كتاب نگاه مي كردم ولي اصلا نمي فهميدم چي ميخونم ... نمي دونم كي بود ، كه خوابم برد ... دو ساعت تمام بيهوش شدم ... وقتي بيدار شدم احساس سبكي مي كردم ... رفتم بيرون از خونه ... اين راه رفتنه به ادم انرژي مي ده ..يه كم پياده رفتم .. بعدش رفتم حرم .. حالم از صبح بهتر بود اما هنوز خوب نشده بودم .. حرم خيلي خلوت بود ... اين جور وقتا حس مي كنم صدام بهتر شنيده مي شه شايد چون خودم صدام رو واضح مي شنوم ! نمازم رو كه نخونده مونده بود ، خوندم ... دلم هنوز گرفتگي داشت ... قران برداشتم .. يه چيزي به خدا گفتم ... تا يه چيزي ازش بشنوم ... قران رو باز كردم ... مردم و زنده شدم ... نه اشتباه نكن ... اين از خوشحالي بود. خيلي وقت بود ... خيلي وقت كه خدا اينهمه واضح باهام حرف نزده بود ... خيلي وقت .و خوشحالي من از سر برگشتنم بود ... من برگشتم .. برگشتم .. امروز كامل برگشتم به دنياي قشنگ گذشته ام ... اين برگشتنه درسته كه از چند وقت پيش شروع شده بود ... ولي امروز كامل برگشتم ... كامل ... 4. ها .... اين ها از ته دلم اومد بيرون ... با يه لبخند. 5. خدايا ... بگم چي گفتي بهم .؟؟؟ بگم ؟؟؟ 6. خدا امروز توي حرم امام رضا ( ع) بهم گفت : و لقد مننا عليك مرة اخري و اين يعني ... ما بار ديگر بر تو منت نهاديم ... نعمت بزرگ داديم 7. ضربه ي امروز خيلي كاري بود ... فك كنم اگه خوابم نمي برد و حرم نمي رفتم تا حالا مرده بودم !!! 8. خدايا.. قربونت بشم، خودم تنها تنها .....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:31 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. پشت اين پنجره ها پشت اين كوچه و خانه و سرا پشت اين خاطره ها من به دنبال كسي مي گردم تا بفهمد دردم را .... 3. نوشته شده در شهريور 1381 4. خدايا ... هيچي ... خودت مي دوني ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 7:1 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. يه زماني آخر شهريور كه مي شد انگار همه ي دنيا رو بهم مي دادن !!! 3. اين همه شگفت زده ي روزايي بودم كه داشت ميومد ... روزايي كه براي اومدنش همه ي روزاي قبل رو تند تند مي شمردم و وقتي به اونا مي رسيدم ، خوشحال بودم كه باز دوباره مهري اومده ،باز دوباره مدرسه رفتني ، باز دوباره درس خووندني!!! 4.روز اول و سال اول مدرسه رفتنم رو هرگز فراموش نمي كنم . يادمه اون روز همه ي بچه هاي دوروبرم داشتن گريه مي كردن و من مبهوت نگاشون مي كردم و توي ذهنم كه اون موقع كوچولو بود مي گفتم : اينا رو ... مگه مدرسه گريه داره ؟؟؟ و يادمه كه من تنها خوشحال اون جمع بودم ... سر وصداي زيادي دوروبرم بود. قدم نسبت به جمع كوتاه بود و نمي تونستم زياد دور ها رو ببينم ، راستي كه اون روز بعضي بزرگترا چقدر قدشون بلند بود و من چه حس بدي به اون ستون هاي انساني داشتم !!! 5. يكي از چيزايي كه توي اين دنيا زياد اذيتم مي كنه سديه كه نمي ذاره جلوم رو ببينم !!! ( فضولي هم چه عالمي داره !) 6.قبل از مدرسه همه ي حروف زبان انگليسي رو بلد بودم ! و يه چيزايي از فارسي هم مي دونستم .... يادمه كتاب داستانام رو ديگه خودم مي خوندم ، باز مي كردم و از بر شروع مي كردم به خوندن !!! ... همش رو حفظ بودم بدون اشتباه و حتي مكث. 7.يادم هست : حسني ما يه بره داشت ، بره شو خيلي دوست مي داشت .... 8. اما نمي دونم چي شد ... درست اولين روزي كه از مدرسه برگشتم خونه . درست همون روز هر چي به مغزم فشار آوردم تا دوباره از قصه هام يادم بياد ، هيچي يادم نبود . تازه ... قبل از مدرسه سوار دوچرخه ي داداشم مي شدم با اينكه واسم بزرگ بود ، ولي بعد از اون روز تا امروز ديگه نتونستم سوار هيچ دوچرخه اي بشم ! 9.انگار مدرسه همه ي كودكي ام رو از من گرفته بود !!! 10. بذار فك كنم ... مدرسه چه بلايي به سر كودكيه من اورده ؟؟؟ 11. ولي من اين مدرسه ي مخرب رو با همه ي بلايايي كه به سرم آورده ، با همه ي سختي هايي كه جلوي راهم گذاشته ، با همه ي اينا بازم دوسش دارم ... كه اگه اين مدرسه رفتنه نبود ، من شايد الان اينجا نبودم ... 12. صبر كن ... بذار ببينم ، مگه الان كجام ؟؟؟!!!! 13. خدايا ... كودكي ام را با همه ي دور شدنش به من باز گردان ...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 22:5 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1.خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. حس خوبي دارم ... 3.چيزي نوشتم امشب ........در بسته 4. مادر بزرگ كه مرد ، پدر قفل بزرگي به در اتاقش زد تا بي گفتن جمله اي گفته باشد نمي خواهد چيزي از اتاق بيرون آيد يا كسي پايش را داخل گذارد . و اين قفل بزرگ هر روز كنجكاوي كوچك مرا بزرگ و بزرگ تر مي كرد ، اما به خاطر همه چشمهاي تيزبيني كه رفتارم را نظاره مي كردند ، هيچ نشانه اي از كنجكاوي ام را نمايان نمي كردم . چند ماهي از مرگ مادر بزرگ گذشت و تقريبا همه از بابت كنجكاوي من كه بي مورد مي دانستنش ، آسوده خاطر شدند و بعد از ماهها ، شبي خواسته يا ناخواسته ، بي ملاحظه يا فكر شده ، مرا در خانه تنها گذاشتند . فرصت مناسبي بود . بايد كنجكاويه بزرگ شده ام را سروسامان مي دادم . كار ساده اي نبود. ورود به اتاق مادر بزرگ مثل هميشه حتي مثل آن روزها كه زنده بود ، نه ...اشتباه كردم زنده كه نبود . تنها نفس مي كشيد ، هنوز هم كار ساده اي نبود . بايد اعتراف كنم كه حالا بعد از مرگش رفتن به اتاق او سخت تر هم شده است . آن شب هر چه كليد و سنجاق و سوزن سراغ داشتم روي قفل بزرگ و بد تركيب كه جلوي دانستن مرا گرفته بود ، امتحان كردم اما هيچ كدام از آنها قدرت گشودن آن را نداشت . دست از كار كشيدم . امتحان كردن وسايل نامربوط ، آب در هاون كوبيدن بود . همه چيز را سر جايش گذاشتم . نبايد اثري از بروز كنجكاوي ام را به جا مي گذاشتم . باز هم مثل خيلي از آدمها و مثل خيلي از زندگي بايد نقشي را بازي مي كردم كه دوستش نداشتم و نبايد به چيزهايي فكر مي كردم كه حتي فكر كردنشان از نظر بزرگ تر ها ، حقم نيست ! يك روز نمي دانستم آيا من هم مثل بزرگ تر ها ، روزي بزرگ مي شوم؟؟؟ اما امروز مي دانم جوابش خيلي ساده است . همه وقتي بزرگ مي شوند يا دارند بزرگ مي شوند مثل بزرگ تر ها مي شوند : كم حوصله ، بي انصاف، بي توجه و خيلي از وقت ها زورگو ... وقتي همه ي اينها در وجودم آن قدر رشد كردند كه توانستم بي لحظه اي خجالت يا تاسف ، نمايانشان كنم ، آن وقت است كه خوب مي دانم من هم بزرگ شده ام ، مثل همه ي بزرگ تر ها ... بي انصاف نشوم ... از مرگ مادر بزرگ گفتم . از بسته شدن در اتاقش و از كنجكاوي هاي خودم اما اصلا از خود مادر بزرگ نگفتم ... مادر بزرگ ... زني كه با همه ي بزرگ بودنش ، كوچك بود ! در واقع كوچكش كرده بودند. اگر استخوانهاي خميده اش را مي شد دوباره راست كرد و چين و چروك پوستش را بر طرف ... آن وقت مي شد ، مادر بزرگ را بزرگ و زيبا دانست ، اما آنچه بيش از همه ، آن زن پير را كوچك كرده بود ، رفتار تنها پسرش بود . چيزي كه من هرگز توجيهي برايش نداشتم . چرا پدر مثل پسرهاي ديگر ، حق فرزندي اش را ادا نمي كرد ؟؟؟ چرا به مادر بزرگ محبت نمي شد ؟ چرا او هميشه بايد در اتاقي كوچك و البته مرموز تنها بر روي تختخوابي بزرگ و قديمي كه هميشه دوست داشتم بدانم زير آن چه خبر است ، خوابيده باشد ؟ چرا مادر بزرگ هيچ وقت حرفي نمي زد ؟ و چرا ... يك چرا ي مهم ... چرا از همه رو بر مي گرداند اما وقتي من در اتاقش بودم ، به چشمهايم خيره مي شد ... به آنها زل مي زد ، انگار مي خواست حرفي بزند ... چيزي كه بايد مي گفت ولي جرات گفتنش را نداشت ... شايد هم جراتش بود و او منتظر فرصتي بود براي گفتن جمله اي و همين نگاه هاي بي صداي مادر بزرگ بود كه هرگز نمي گذاشت من و او تنها در خانه بمانيم .وقتي ما مجبور بوديم تنها بمانيم يا كسي كنارمان مي ماند يا مرا به رفتن و دنبال كردن ديگران وادار مي كردند . مادر بزرگ بدون شك راز بزرگ خانه ي ما بود . زني كه حرف نمي زد . راه نمي رفت ، نمي خنديد ، گريه نمي كرد ... در واقع هيچ كاري نمي كرد جز نگاه كردن به من و نفس كشيدن ! وقتي مادر بزرگ مرد ، كسي در خانه مان پرده ي سياه تسليت نزد و همه ي مجلس ترحيمش ، ساده بود و خلوت . همه ي اين چيزهاي نامتعارف ، كنجكاوي مرا زيادتر از پيش كرده بودند . اين حس آن قدر فوران كرد كه روزي از سر اجبار و بر خلاف قانون خانه ( قانون اين بود : كسي حق ندارد درباره ي مادر بزرگ بپرسد !) از مادر ، درباره ي مادر بزرگ پرسيدم . و او درست مثل چند سال گذشته كه هر وقت چيزي از مادر بزرگ مي گفتم ، ابروهايش را در هم مي كرد و دستي به پشتم مي زد و مي گفت : " سرت به كار خودت باشه " . اين بار هم ، اخم كرد ، دستي به پشتم زد و قبل از اينكه بگويد " سرت به كار خودت باشه " ، گفتم :" يعني سرم به كار خودم باشه " ! مادر ، زن مهرباني بود ، دوست داشتني و زيبا اما وقتي حرف از مادر بزرگ مي شد ديگر از مهرباني اش خبري نبود . او ، خشك و بي روح مي شد و هميشه همين را از من مي خواست :" سرت به كار خودت باشه " من هم آن وقت مثل همه ي وقت هاي ديگر ، تظاهر كردم كه سرم به كار خودم است و باز چراغ كنجكاوي ام را خاموش كردم . چند ماهي بعد از آن روزها بود كه براي پدر فرصت سفري پيش آمد . سفري كه مادر را هم بايد با خود مي برد ... روزهاي خوشحالي من بود . تابستان بود . تابستاني بدون حضور پدر و مادر و خوهرانم ! (آنها را به خانه ي خاله ام فرستادم ). دو روز فرصت داشتم تا راز زندگي مادر بزرگ را كشف كنم . وقتي خيالم از رفتن همه راحت شد ، پشت در اتاق مادر بزرگ رفتم و به قفل درش نگاهي انداختم و با خودم عهد كردم كه به زودي از راز آن اتاق مرموز سر در بياورم . راههاي رسيدن به درون اتاق را مرور كردم ... آخر همه به شكستن قفل مي رسيد اما شكستن ، فكر عاقلانه اي نبود ،باز بايد دنبال قفلي شبيه آن قفل بد تركيب مي گشتم و اگر پيدا نمي كردم ، همه مي فهميدند كه من قانون خانه را زير پا گذاشته ام . پس به شكستن قفل نبايد فكر مي كردم . ساعتها مي گذشتند و من همچنان در فكر رفتن به اتاق مادر بزرگ بودم . يادم هست ، اين افكار آشفته ام كرده بودند و درست شبي كه فردايش همه به خانه بر مي گشتند ، براي اولين بار در عمرم ، پدر بزرگ را ديدم . پدر بزرگ ...او را در خواب ديدم . مردي كه هيچ وقت ، هيچ كس از او چيزي نگفته بود . در رويا ، پدر بزرگ از اتاق بيرون آمد و كتاب بزرگي كه در دستش بود ، به من داد . من كتاب را گرفتم و نگاه كردم . پدر بزرگ بي آنكه چيزي بگويد ، رفت ... با رفتنش از خواب پريدم . آشفته بودم . به كتاب فكر كردم . آن را مي شناختم . بارها و بارها آن را در كتابخانه ي پدر ديده بودم . فقط ديده بودم . به سرعت از جا بلند شدم و به اتاق پدر رفتم . كتاب در كتابخانه بود ، برش داشتم ... پشت و رويش را نگاه كردم ، همان بود كه در خواب ديدم ، بازش كردم . در جا خشكم زد .. ميانه ي كتاب با مهارت خالي شده بود و كليدي در آن قرار گرفته بود ، چسب روي كليد را برداشتم ... بايد خودش باشد ، كليد آن در بسته ! با عجله به طرف اتاق مادر بزرگ دويدم ، مقابل درايستادم . كليد را در قفل گذاشتم ، داخل شد... چرخاندم ، چرخيد ... دستگيره ي در را پايين كشيدم ، در باز شد ، نفسي كه در سينه حبسش كرده بودم ،بيرون دادم ... خداي من ... اين در بسته بالاخره باز شد ... در اتاق مادر بزرگ . حس غريبي داشتم . اولش ترسي وجودم را گرفت ... در را كاملا باز كردم و آهسته داخل شدم . چند ماهي بود به اين اتاق نيامده بودم اما هنوز مي دانستم چراغش را از كجا روشن كنم ... كليد را كه زدم ، نور همه ي اتاق را روشن كرد . قلبم به شدت مي زد . به اطراف نگاه كردم . همه چيز اين اتاق ، مثل گذشته بود . ناگهان نگاهم بر تخت مادر بزرگ ايستاد ... جلو رفتم . هنوز آن پارچه ي كلفت روي تخت بود . از روي تخت كنارش زدم . تشك كلفت و بزرگي همه ي تخت را پوشانده بود ، به زحمت بلندش كردم . سعي كردم زيرش را نگاه نكنم تا كاملا از روي تخت برداشته شود . چشمانم را نيمه باز گذاشتم و در مقابل تخت ايستادم . تپش قلبم بيشتر شده بود . چشمانم را آهسته باز كردم ... چيزي كه ديدم چشمانم را گرد كرد و دهانم را باز. ترسي آميخته با تعجب همه ي و جودم را گرفت . مي خواستم جيغ بكشم ، نتوانستم . مي خواستم فرار كنم ، از آن اتاق خودم را بيرون بكشم ، نتوانستم . تنها كاري كه توانستم اين بود كه گوشه ي تخت را بگيرم و روي زمين ولو شوم... يادم نيست چقدر گذشت ، چند دقيقه يا ساعت ... فقط خوب يادم هست همانجا مبهوت و بي صدا كنار تخت نشسته بودم و مرا ياراي هيچ نبود . بعد از مدتي كه تواني به تنم بازگشت ، آهسته و كمي ترسان به درون تخت مادر بزرگ نگاه كردم ... با همان ترس كه حالا چيزي از وجودم شده بود ، بلند شدم و روي تخت رفتم و دستي بر سنگي كشيدم كه تمام سمت راست تخت را گرفته بود ... سنگ ... سنگ قبر ... خداي بزرگ ! درون تخت مادر بزرگ ، سنگ قبر پدر بزرگ بود ، نه بهتر بگويم ، خود پدر بزرگ بود ! در اين اتاق ، اين اتاق در بسته ، يك قبر بود . قبر مردي كه من چيزي جز نامش از او نمي دانم . نوشته ي روي سنگ قبر را خواندم . تنها يك جمله بود : هيس .....مردي اينجا خوابيده است .... ماندگار اسم مادر بزرگ را لمس كردم ، حالا مي فهمم چرا مادر بزرگ هيچ وقت به قبر پدر بزرگ سري نمي زد... اين قبر در اتاقش بود... فضاي اتاق سنگين شده بود ، خيلي سنگين . حس كردم آنجا را ديگر نمي توانم تحمل كنم ، تشك بزرگ را به زحمت روي تخت گذاشتم و پارچه كلفتش را رويش كشيدم و با گامهايي سنگين از اتاق خارج شدم و در را مثل گذشته قفل كردم ، به اتاق پدر رفتم و كليد را در جايش گذاشتم . هوا كم كم روشن مي شد . به اتاقم رفتم و روي تختم دراز كشيدم و فكر كردم . اول به مادر بزرگ فكر كردم و بعد به پدر بزرگ و آخر به خودم . و بعد چشمانم را بستم ، شايد خوابم ببرد و شايد فراموشم شود در اين خانه قبري هست ! 5. شروع شده در پنج شنبه هفتم تير ماه هزار وسيصد و هشتاد و شش و تمام شده در شنبه دهم شهريور ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت بيست و سه و پانزده دقيقه .... 6. خدايا ... چقدر مانده ؟ ... چقدر مانده ؟... چقدر مانده ؟؟؟؟!!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:43 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. چيزي براي گفتن : 3. خدا را به قدر نيازي كه به او داري ، فرمان بر و به آن مقداري كه بر عذابش طاقت داري ، معصيتش به جاي آر و براي آن مدت كه در اين جهان خواهي زيست كوشش كن و به اندازه ي زماني كه در آن جهان درنگ خواهي داشت توشه ي عمل برگير... 4. اين تكان دهنده ترين جمله ايه كه در تموم عمرم خوندم ... همه ي راه رو نشون ادم مي ده .... بي خود نيست كه مي گن اگه مي خواي بلاغتت زياد بشه نهج البلاغه ي علي بن ابي طالب عليه السلام رو بخون و بفهم... 5. خدايا... فراموشمون شده ما جانشين تو بر زمين تو ايم ... خدايا ... يادمون بنداز.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 17:23 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ... 2. بازم حال نوشتن تازه نيست ... 3.كوچك زنده 4. - پاشو ...پاشو لعنتي.. زن به چهره ي عبوس مرد نگاه كرد و با اينكه هيچ رمقي در تنش نبود از زمين برخاست... مرد بي توجه به وضع زن، مدام غر مي زد و حرف نامربوط مي گفت. زن با همه ي ناتواني اش گام بر ميداشت تا از آنجا دور شود. شب سردي را گذرانده بود . آن شب دنيا برايش از هر شبي سردتر و نامهربان تر بود .آن شب دنيا با همه ي زيادي اش بر سر او خراب شده بود . آن شب شوهرش او را از خانه بيرون كرده بود و او هر چه گريه كرده بود و ضجه زده بود ، هر چه دليل آورده بود و توضيح داده بود ، مرد نپذيرفته بود كه اشتباه مي كند ... نفهميده بود كه تهمت مي زند . دلش به حال خودش مي سوخت . داستان او آش نخورده و دهان سوخته بود . همچنان به رفتن ادامه مي داد. مي رفت اما نمي دانست به كجا... تنها گام بر ميداشت احساس مي كرد ، راه رفتن از دردهايش مي كاهد ... وقتي راه مي رفت مي توانست بيشتر به آدمها ، به خيابانها ، به مغازه ها و به ماشين ها نگاه كند . راه كه مي رفت كمي احساس مي كرد هنوز زنده است ... او هنوز به ماندن احتياج داشت بايد زنده مي ماند ... زنده مي ماند . جلوي مغازه اي ايستاد، در مقابلش آينه اي بود، آينه آن قدر بزرگ بود كه او مي توانست تمام خودش را در آن ببيند ... به خودش خيره شد ، دلش براي او تنگ شده بود ... براي خودش . چند ساعتي بود صورتش را نديده بود ... به چهره ي بي رنگش نگاه كرد . احساس كرد پير شده است. حس كرد از شور جواني اش ديگر اثري نيست ... حس كرد مرگ همه ي صورتش را گرفته ... از خودش بدش آمد . خواست برود كه چشمش به شكمش افتاد... ناخودآگاه دستش را بر آن گذاشت... آنجا تنها جايي در بدنش بود كه احساس طراوت مي كرد ... آن جا تنها جا بود كه شور زندگي داشت با خودش فكر كرد : شايد قلبم تنها به خاطر اين كوچك زنده هنوز مي تپد... درست فكر مي كرد ، او بايد به خاطر او زنده مي ماند. به راه رفتن ادامه داد و به نگاه كردن. به آدمهايي كه از مقابلش رد مي شدند خيره مي شد . در چهره ي آنها دنبال چيزي مي گشت " اثري از بدبختي" همان كه هميشه گوشه اي از چهره اش نشسته بود ... به مردم نگاه مي كرد . اين اثر را در عده اي مي ديد. خيلي ها نمايانش كرده بودند اما بعضي با مهارتي خاص رويش را مي گرفتند . با خود گفت : چه تلاش بي خودي! بدبختي از پشت حجاب هم نمايان است ... *** ساعتها بود كه راه مي رفت . ديگر بايد مي نشست. به پاركي رسيد . به گوشه ي ساكتي از پارك پناه برد ... مي دانست سكوت اين فضا ها ، در آغاز آرامش بخش است اما اگر ماندنش زياد شود ديگر آرامشي برايش نمي ماند. تكه ناني كه از شب قبل مانده بود ، از كيفش در آورد و شروع به خوردن كرد ... آن وقت آن نان خالي خشك شده ي مانده به نظرش خوشمزه ترين چيزها مي آمد . هنوز نانش را تمام نكرده بود كه كسي را ديد. مردي كه به سوي او مي آمد . از همان فاصله هم مي توانست بداند كه او از آنهاست . از همان ها كه وقتي مي آيند براي يك زن تنها ، ديگر آرامش معنايي ندارد . نمي توانست برخيزد و با سرعت از آن جا دور شود . بايد كار ديگري مي كرد ... به شكمش نگاهي انداخت . مرد تنها چند قدم با او فاصله داشت ... چادر را از روي شكمش كنار زد تا بر آمدگي آن نمايان شود ... مرد با چشمان دريده اش به او كاملا نزديك شده بود. به شكم برآمده ي زن نگاهي انداخت ، پوزخندي زد و دور شد ... مرد هر چه دورتر مي شد ، زن آرامتر مي شد . وقتي مرد كاملا از ديدش خارج شد ، نفس عميقي كشيد و بعد نگاه محبت آميزي به شكمش كرد و در حاليكه با دستش ، كودك درونش را نوازش مي داد ، زمزمه كرد : ممنونم عزيزم ، بازم به خاطر تو زنده ام ... *** هوا كم كم تاريك و سرد مي شد. زن ديگر نمي توانست در گوشه ي ساكت و تاريك پارك بماند. " پارك ها ، شب ها اصلا جاي امني نيستند ." اين را از وقتي كه كودك بود مي دانست . پس بايد مي رفت ... كجا؟؟؟ اين را ديگر نمي دانست . مسخره بود ، دنيا با همه بزرگي اش براي يك آدم ، مثل او هيچ جايي نداشت و او آن شب تنهاتر و بي كس تر و بدبخت تر از هر زماني بود . چند خيابان آن طرف تر ، نزديك خرابه اي كه رسيد ، ديگر احساس كرد نمي تواند بر پا بماند... آن خيابان را مي شناخت و آن خرابه را . درست در خيابان بعد ، خانه اش بود . خانه اش ؟؟؟ خانه اي كه ديگر متعلق به او نبود .. خانه اي كه حالا زن ديگري در آن زندگي مي كرد ... زن بي انصافي كه سرپناه او را ربوده بود .دلش براي آن زن مي سوخت. با خودش گفت: فكر كردي حالا خوشبختي ؟؟؟ اگه تو تونستي سر پناه منو ازم بگيري ، حتما يكي ديگه هم پيدا مي شه تا تو رو آواره كنه ... اگه تو تونستي اون مرد رو از راه به در كني ، حتما كس ديگه اي هم مي تونه اين كار رو بكنه ... اين را كه گفت ، آهي كشيد و ساكت شد . به سرما و تاريكي شب فكركرد . .. دقيقا نمي دانست چه ساعتي است .. اما از سكوت مرگ آور خيابان ها حدس مي زد كه شب از نيمه گذشته باشد . غرق در افكارش بود كه ناگهان در وجودش دردي حس كرد . دردي كه تا آن زمان تجربه اش نكرده بود . با اين درد ، ديگر هيچ تواني نداشت . با هر مشقتي كه بود خودش را به داخل خرابه برد . مدتي نشست . درد داشت امانش را مي بريد ... به گذشته فكر كرد . روزها را شمرد . با خودش گفت : هنوز كه وقتش نيست !!! اما كودك او قصد آمدن كرده بود . نمي دانست چه كند . در تمام عمرش ، چنين تجربه اي نداشت و نمي دانست كودكش چرا بايد در اين شب و تنهايي و سرما متولد شود ... با همه ي سردي هوا ، تمام بدنش به عرق نشسته بود. حس مي كرد نفس هاي آخرش را مي كشد گاهي احساس مي كرد شايد اينها ، نشان آمدن كودك نيست ، شايد مرگ است كه اين چنين به جانش افتاده و آمده تا ناي نداشته اش را هم بگيرد . همان طور كه به خودش مي پيچيد ، ناگهان ياد داستاني افتاد كه پيرزن همسابه برايش گفته بود . داستان آن زن عشاير ... براي لحظه اي خودش را به جاي او تصور كرد .نفس عميقي كشيد و با خودش گفت : منم مي تونم ... اگه اون زن تونست ، منم مي تونم ... همانطور كه درد مي كشيد و ناله مي كرد در كنارش گودالي مي كند ... دستانش به جان خاك افتاده بود و مي كند ... گودالش كه كنده شد روي آن نشست و چادرش را همچون خيمه اي دور خود گرفت . احساس مي كرد چيزي نمانده ... ناگهان صدايي از او بلند شد ... فريادي . فريادي با تمام توانش كشيد .... خدايا... و بعد از آن صداي بچه اي ... كودك معصومش زاده شده بود . در اين سرما ، شب، تاريكي ، بي كسي .... معطل نكرد . همان طور كه شنيده بود ، سنگي برداشت ، بند ناف را بر سنگي گذاشت و با سنگ ديگري محكم بر روي آن زد تا جدايش كند ... كار سختي بود اما با تمام وجودش حس مي كرد كسي كمكش مي كند ... كسي... با آن سنگ دوم چادرش را پاره كرد و قسمتي از آن را دور ناف بچه اش پيچيد و وجود نازك و نازش را با چادرش پوشاند ... شب سردي بود . نوزاد ديگر كمتر از قبل فرياد مي زد . حالا مي توانست او را در آغوش بگيرد . آغوشش نوزاد را آرام تر كرد . با آنكه حال خوشي نداشت بايد از جايش برمي خاست ... برخاستنش چيز ناممكني به نظر مي رسيد . كار ناتمامي داشت بايد فرزندش را به سر پناهي مي رساند . مي دانست هيچ نيرويي ندارد اما كسي بود ، كسي كه كمكش مي كرد . كسي كه او نمي ديدش اما بود ... روي گودال را پوشاند و آهسته از خرابه بيرون آمد . تا خانه اش ، خانه ي گذشته اش ، فاصله اي نبود . آهسته به راه افتاد. به تصميمي كه گرفته بود ايمان داشت . نوزادش بايد سرپناهي داشته باشد . چه تفاوتي دارد كه او چه كسي را مادر صدا كند . مهم اين است كه پناهي داشته باشد . به خانه رسيد ... هيچ كس در خيابان نبود . نوزاد را براي آخرين بار در آغوش گرفت و چندين بار بوسيد . بچه به او نگاه مي كرد . او را جلوي خانه گذاشت و براي اينكه دلباختگي اش بيشتر نشود ، زود راهش را گرفت ورفت ... چند قدم كه رفت ، چيزي يادش آمد ، برگشت ... كنار نوزاد نشست چيزي از دور گردنش بيرون آورد . كيف سياه كوچكي بود از همان ها كه داخلش كاغذي است و بر آن " و ان يكاد " نوشته اند . بند كيف را دور گردن نوزاد انداخت و برا ي آخرين بار به چشمهاي كوچك او خيره شد. اشك در چشمانش جمع شد اما نبايد پشيمان مي شد . بلند شد . اين بار زنگ خانه را به صدا در آورد و دور شد ... نوزاد شروع به گريستن كرد . صدايش تمام خيابان را گرفته بود . زن رفت و حتي براي لحظه اي برنگشت ... نوزاد همچنان مي گريست . به خيابان بعدي رسيد . آنجا هنوز سكوت بود ... ناگهان صداي اتومبيلي از دور آمد ... به چيزي فكر كرد . لحظه اي مردد شد اما دوباره مصمم شد ... به وسط خيابان رفت . روي زمين نشست و با صداي آهسته اي گفت : خدايا ... منو ببخش ... به آسمان نگاه كرد و روي زمين دراز كشيد . اتومبيل نزديك تر مي شد .. همان اوايل خيابان ايستاد و مرد و زني از آن پياده شدند . زن با چشماني بسته منتظر بود . ديگر صداي كودكش را نمي شنيد . زن و مرد در را گشوده بودند و كودك اكنون پناهي داشت . زن همانجا خوابش برد ...همان جايي كه منتظر بود اتومبيلي از رويش رد شود تا كاملا بميرد . هوا كمي روشن شد . اتومبيلي د رمقابل زن ايستاد ، مردي وحشت زده از آن خارج شد ، با خودش گفت : اين زن اينجا چه مي كند ؟؟؟ به طرف زن آمد . دستش را گرفت . نبضش نمي زد . نفس هم نمي كشيد . قلبش هم نمي تپيد ... مرد به چهره ي غم گرفته ي زن نگاه كرد و آهي كشيد ... زن مرده بود ... 5. نوشته شده در پنج شنبه بيست و سوم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش ساعت سيزده و چهل و سه دقيقه . 6. خدايا ... يه چيز بگم ؟؟؟.... بگم ؟ ....خدايا...من ... خب .... دوستت دارم ...خدايا ... تو چي ؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 12:50 توسط سودابه
|
|
||
|
|
|
|
|
1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن... 2. گيجم... نه ...بي حوصله ... نه ...بهترين تعريف اينه كه بگم : دلم گرفته ... 3. از روزي كه برگشتم حال خوشي ندارم ... دروغ نگم روز اول خيلي خوب بودم ولي بعدش همه چيز برگشت سر جاي اول ....حس مي كنم يه چيز گم كردم ... شايد يه حس ... نمي دونم . يه چيزي از وجودم كم شده ... شايدم قبلا نبوده . حالا متوجه نبودنش شدم و دارم دنبالش مي گردم... اين روزا خيلي بي قرارم .. دو هفته بود دلم نگرفته بود اما حالا دلم تا اون جايي كه جا داره بي اجازه ي من مي گيره ... 4. از يه چيزايي خسته شدم ... از داشتن و نداشتن هايي ... از همه ي اونايي كه نمي تونم نداشته باشمشون و نمي تونم تغييرشون بدم ... خسته شدم از اينكه اون طور كه دوست دارم زندگي نمي كنم ... خسته شدم از ادمايي كه فك مي كنن دوستم دارن اما يه ذره هم دركم نمي كنن ... خسته شدم از لحظاتي كه بايد خودم رو خوشحال نشون بدم در حاليكه همه ي وجودم درده ... خسته شدم از اينكه همش انتظار فردا رو بكشم ... خسته شدم از اينكه به خاطر ناراحت نكردن ديگران بايد خودم رو عذاب بدم ... خسته شدم از اينكه نمي تونم مثله آدم زندگي كنم ... خسته شدم از اينكه به چيزايي كه دخترا ي هم سن و سالم فكر مي كنن ، فكر نمي كنم ... خسته شدم از اينكه هيچ كس مثل خودم پيدا نمي كنم ... خسته شدم از اينكه نمي دونم واقعا چه مرگمه ... 5. چيه ؟؟؟ شما هم مي خواين بگين ..." زشته ... نگو اين حرفا رو ... تو ديگه حالا حاج خانومي !!!" اجازه داريد بهم بگيد ... اين روزا اين جمله رو زياد شنيدم : "تو مثلا حاج خانومي "... خب كه چي ؟؟؟ من نمي تونم از خودم فاصله بگيرم . من همينم با همه كم ها و كاستي هام .... و خسته شدم از توضيح دادن .... 6. كاش يه نفر پيدا مي شد دركم كنه ... كاش وقتي مي خواستم تنها بمونم كسي به زور منو از خودم جدا نمي كرد ... كاش همه ازم نمي خواستن كه اتاقم رو مرتب كنم ....كاش وقتي دارم گريه مي كنم كسي يه هو پيداش نشه ... كاش هر وقت كه مي خوام داد بزنم ، بتونم ... كاش ... 7. با اينكه حالم خوش نيست يه تصميمم رو عملي كردم ... يه سال پيش درست اول شهريور با خودم قرار گذاشتم چادر سرم كنم ... مي دونستم سختمه ... ولي با اشتياق پذيرفتمش ... حالا تموم شدن قرار دادم درست شده وقتي كه از مكه برگشتم ... اغلب از اون جا كه مي ان تازه چادر به سر مي شن . من از اول شهريور چادرم رو برداشتم !!! 8. امروز واسه كسي نوشتم :" امروز روز جوونه ، جوون باش و جووني كن " حالا اخر همين روز ، خودم با تمام وجودم از جووني ام فاصله گرفتم ... چقدر بودن هاي ما ناپايداره ... 9. نمي دونم بعدا اگه دوباره اينا رو بخونم به خودم چي مي گم .... 10. خدايا ... حالم خوش نيست ... خدايا چيزي از وجودم كم شده ، چيزي همچون پروانه اي كه پس از لحظاتي نشستن بر دستم ، بي درنگ مي گريزد .... 11. خدايا ... رهايم مكن ...............................
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 18:35 توسط سودابه
|
|
||