تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....
 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. نمي دونم چي بنويسم ... فعلا نوشته هاي گذشته رو ، رو مي كنم...

3. هيچ وقت براي آمدن ...

 

تنها نشسته بود . مثل شبهاي پيش. در مقابلش ايستادم .

-         شب سرديه ... سرما نخوري؟؟؟

نگاهش كردم . نگاهم نمي كرد. ساكت بود. دوباره گفتم :

- تو اين سرما ، اينجا چيكار مي كني؟... اونم تنها ....؟؟؟

حتي براي لحظه اي چشم از آسمان بر نمي داشت . حس كردم بودن و نبودنم تفاوتي ندارد، از كنارش رد شدم ، بي آنكه چيزي بگويم ...

چند قدم آن طرف تر ايستادم . برگشتم و دوباره پرسيدم:

- منتظر كسي هستي؟.... فقط يه منتظر مي تونه اين شب و تاريكي و سرما رو تحمل كنه .....

 منتظر جواب نماندم . راه افتادم .

- دو سال پيش.....

 صداي او بود. ايستادم . برگشتم . ادامه داد:

- مثل همين امشب، درست همين جا، بايد از هم جدا مي شديم .... ازش پرسيدم " كي بر مي گردي؟" گفت " نمي دونم " گفتم " من با نميدونم چطوري زندگي كنم به من زمان بده ...."

 وقتي براي آخرين بار به چشام خيره شده بود ، گفت :

"شبي بر مي گردم كه اين آسمون بي ستاره باشه ."

خوب به صورتش نگاه كردم . او هم مرا نگاه مي كرد. براي لحظه اي ماند و بعد رفت ... به قدمهاي بي رمقش زل زدم ، آن قدر ناتوان بود كه حتي ردي بر خاك نمي گذاشت . وقتي كاملا از ديدم خارج شد ، به آسمان نگاه كردم و باز به دوردست ... به راهي كه او رفته بود و با خودم گفتم :

" آسمون كوير ، هميشه پرستاره است !!!"

4.نوشته شده در نوزدهم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و شش . ساعت 18

5. خداي من ... به من و به همه ي دوستان من و به همه ي نزديكان من ... خوب بودن و خوب ماندن عطا كن .....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:44  توسط سودابه   | 

1. خدایا اگه ازت غافل شدم خبرم کن ...

2. امروز واسه خداحافظی رفتم پیش قدیمی ترین دوستم ... کسی که از وقت تولد می شناسمش (!) ... مریم مثله همه ی کسایی که این روزا دیدمشون اولش فقط گفت : التماس دعا .....منو یادت نره ها ....

تو چشاش نگا کردم و گفتم : مگه می شه از تو یادم بره ؟؟؟

حس کردم سفیدیه چشاش یه هو رنگ خون شد ... قرمز قرمز ... و این اشک بود که داشت میومد  ... مریم رو بغل کردم و گفتم : مریم جان ... چرا گریه می کنی؟؟؟....

مریم حالا با صدای بلند اشک می ریخت ... جلوی خودم رو گرفتم که اشک نریزم چون اگه میومد نمیدونم کی میتونستم جلوش رو بگیرم ...

اون گریه می کرد و من می گفتم گریه واسه چی ؟؟؟

سرش رو گذاشت روی شونه ام و اهسته با گریه گفت: کاش منم خوب بودم که خدا دعوتم می کرد ...

3. شکست ... مریم همه ی من رو با همین یه جمله شکست ...

4. خوب ؟؟؟ کدوم خوب؟؟؟

5. مریم ... کاش اینا رو می خوندی ... کاش می دونستی که خدا بد ها رو دعوت می کنه تا خوبشون کنه ... کاش می دونستی با اینکه صبح جلوی تو اشکی نریختم حالا دارم گریه می کنم ... کاش خیسیه صورتم رو حس می کردی...

6. این روزا همه بهم گفتن : التماس دعا ....

7. این لحظات اخر بودن من است  ... ایا کسی هست برای من دعا کند ؟؟؟

8. اگه برم و برگردم ... بی ذره ای خوب شدن ... از این رفتن چه سود ؟؟؟

9. آیا کسی هست برای خوب شدن من دعا کند ؟؟؟

10. خدایا ... هیچی ... خودت می دونی ... واسم دعا کن !!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 21:54  توسط سودابه   | 

 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. نمي تونم ... حتي نمي تونم روزا رو بشمرم... از امروز كه يك شنبه است تا اون روز كه باز هم يك شنبه است چند روز فاصله است ؟؟؟ به مغزم فشار بيارم ؟؟؟

3. نه ....

4. نمي خوام ... حتي نمي خوام روزا رو بشمرم ...

5. حس غريبيه ... كسي هست كه منو بفهمه ؟ حتما هست ... اين حس رو حتما كساني قبل از من تجربه كردن ... اين حس غريب كه شايد بشه اسمش رو ترس گذاشت ... ترس از خود ...ترس از من ... ترس از مني كه حالا ديگه خيلي بزرگ شده ... بزرگ و ترسناك ... مني كه ميره تا اين بار كاملا بشكنه ... مني كه شايد ترك خورده و شكستش ديگه ترسناك نباشه ... اما الان هنوز من از اين من مي ترسم ...

و باز امروز فقط چند روز مونده به رفتن دارم دوباره مي پرسم : چرا الان ؟ چرا حالا ؟ كاش امسال دو سال پيش بود !!!

6. گيجم ... مبهوتم ... اون قدر گيج كه حتي نمي دونم چي بايد بنويسم ...

7. صب كن ... بذار از كسي كمك بگيرم :

8.حج: آهنگ ، قصد ، يعني حركت و جهت حركت نيز هم .همه چيز با كندن تو از خودت ، از زندگي ات و از همه ي علقه هايت آغاز مي شود. مگر نه د رشهرت ساكني؟ سكونت ، سكون؟ حج ، نفي سكون ، زندگي چيزي كه هدفش خودش است يعني مرگ، نوعي مرگ كه نفس مي كشد ، مرگي جاندار، زيستني مرداري، بودني مردابي...

حج: جاري شو !

زندگي ، حركتي دوري ، دوري باطل، آمد و رفتي تكراري و بيهوده ؛ كار اصلي؟ پيرشدن ؛ نتيجه ي واقعي ؟پوسيدن . نوساني يكنواخت و ابلهانه.شكنجه اي سيزيف وار. روز، مقدمه اي بر شب، شب ، مقدمه اي بر روز و سرگرم بازي خنك و مكرر اين دو موش سياه و سفيد كه ريسمان عمر را مي جوند و كوتاه مي كنند تا مرگ.

زندگي ؟ تماشايي، و تماشاي صبح و شام هاي بي حاصل ، بي معني ، يك بازي بي مزه و بي انجام ، وقتي نداري ، همه رنج و تلاش و انتظار ، وقتي مي يابي و مي رسي، هيچ ، پوچ ، فلسفه ي عبث ، نيهيليسم !

و حج ، عصيان تو از اين جبر ابلهانه ، از اين سرنوشت ملعون سيزيفي ، برون رفتن از نوسان ، ترديد و دور زندگي ، توليد براي مصرف ، مصرف براي توليد .

حج، بودن تو را كه چون كلافي سر در خويش گم كرده است ، باز مي كند ...

9. همه ي اينا رو دكتر شريعتي نوشته بود ... حتما بعد از برگشت ...

10. و شايد همين جمله ي اخر بس باشه براي اينكه بدونم چرا الان ... چرا حالا ...

11. بي حرف و بي شرح با همه ي شرحي كه دادم :

12. دارم مي رم حج... براي دوباره شدن ... تكه شدن  ... ترك خوردن مني كه بزرگش كردم ... و نمي دونم وقتي كه برگردم كي هستم ....

13. دارم مي رم پيش خدا .... هموني كه ميگن از رگ گردن بهم نزديكتره ... دارم ميرم كه از نزديك تر از اين نزديك حسش كنم ... كاش بتونم ....

14. مي گن كسي كه واسه اولين بار چشش به خونه ي خدا بيفته هر چي آرزو كنه برآورده مي شه ...دارم به اين فك مي كنم وقتي ادم چشش به خونه ي خدا مي افته مگه اون عظمت و شكوه جايي هم واسه آرزو كردن مي ذاره ؟؟؟

15. خدايا ... دارم ميام... دستمو بگير... نكنه فك كني بزرگ شدم ... نكنه فك كني مي تونم تنهايي راه برم ... نكنه فك كني من ... نه ببين ...دستمو نگير ... منو بذار روي شونه هات ... مي خوام فقط يه رد پا باشه ... فقط يه جاي پا ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 5:39  توسط سودابه   | 

1. خدايا اگه ازت غافل شدم ، خبرم كن ...

2. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت كار بدي مي كنم ، درد مي گيره .

3. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت ناراحت و عصبي مي شم ، درد مي گيره.

4. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت زياد به چيزاي بيخود فكر مي كنم ، درد مي گيره.

5. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت زيادي تنها مي شم ، درد مي گيره.

6. يه رگ توي بدنم هست كه هروقت زياد هيجاني مي شم، درد مي گيره

7. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت از خدا فاصله ام زياد مي شه ،درد مي گيره.

8. يه رگ توي بدنم هست كه امشب بيشتر از هر شب داره ،درد مي گيره.

9. يه رگ توي بدنم هست كه اين روزا خيلي تند تند درد مي گيره.

10. يه رگ توي بدنم هست كه نمي دونم امشب چرا درد مي گيره ؟؟؟

11. يه رگ توي بدنم هست كه با تمام علاقه ي من بهش ، بازم درد مي گيره.

12. يه رگ توي بدنم هست كه مي دونم وقتي بد بشم ، ناراحت يا عصباني بشم ، به چيزاي بي خود فكر كنم ، تنها بشم ، هيجاني بشم ، فاصله ام از خدا زياد بشه ، اون وقته كه اون ، درد مي گيره ...

13. يه رگ توي بدنم هست كه مي دونم چرا درد مي گيره ولي نمي خوام جلوي دردش رو كسي بگيره!!!

14. يه رگ توي بدنم هست كه وقتي درد مي گيره ، مي دونم كه بايد درد بگيره!!!

15. يه رگ توي بدنم هست كه درد مي گيره ...

16. يه رگ توي بدنم هست كه محكم از روي يه استخون رد شده و يه انحراف كوچولو گرفته  ... و به خاطر همين انحرافش ، درد مي گيره..

17. يه رگ توي بدنم هست كه هر وقت درد مي گيره مي دونم كه اين درد مي تونه جونم رو بگيره !!!

18. يه رگ توي بدنم هست كه وقتي درد مي گيره ، راحت آسايشم رو ازم مي گيره.

19. يه رگ توي بدنم هست ...يه رگ كه گاهي فكر مي كنم وجدانه به جاي رگ!!!

20. يه رگ توي بدنم هست كه نمي دونم بعد از اون معالجات معنوي كه يه چند سالي دووم اورد چرا اين روزا داره دردش رو از سر مي گيره ؟؟؟

21. اين رگ با همه ي دردش تا اخرين لحظه توي بدنم هست .... با همه ي دردش.

22. و امشب با اينكه اين رگ درد مي گيره .... زيادي خوبم  !!!

23. يه روزايي داره مي اد .... يه روزايي كه شايد بعد از اون اين رگ برجسته ي من كمتر درد بگيره ....

24. خدايا... من گناهكارم ... اما گناه من با همه ي بزرگيش از كرم تو كوچيك تره ...

25. اين بيست و پنجمين حرف من، در بيست و پنجمين متن من ، در بيست و پنجمين سال از عمر من بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 0:22  توسط سودابه   |