تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....

یه روز یه نفر برام نوشت : " چرا اینقدر از خدا دم می زنی ؟ یه کم از خودت مایه بذار.... "

یادم نیست اون موقع چه جوابی بهش دادم. اما آخه چطور می شه از کسی که همه چیز و همه کس ام شده حرف نزنم , کسی که اگه نفس می کشم , اگه هستم , اگه زنده ام , اگه راه می رم , اگه حرف می زنم , اگه می نویسم , اگه می خندم و اگه ..... همه و همه به دست اونه . چطور از همچین کسی ننویسم , حرف نزنم ... چطور ؟

چطور می شه اون پاک نشدنی همیشه موندگار رو از زندگی پاک کرد ؟ چطور؟ یکی جواب منو بده ؟ چطور ؟

تابستون امسال می شه 3 سال ... 3 ساله که فکر و ذکرم شده خدا .... 3 ساله که مدام , شب و روز دارم باهاش زندگی می کنم , حرف می زنم , دوسش دارم ... 3 ساله که اون همه چیزم شده ... همه کسم . 3 ساله که بیشتر حسش می کنم .. 3 ساله که برام نمایان تره . اونم برام کم نذاشته . خواستم رو بی اجابت نذاشته ...

حالا خوب می دونم که اون جزء جدایی ناپذیر زندگی منه اما از امروز می خوام یه چیز رو تجربه کنم ... می خوام طور دیگه ای بنویسم... فقط برای اینکه به خودم ثابت کنم که اون آمیخته با وجود منه ....

کیوان باژن خواسته طنز بنویسم ... ببین کیوان دارم طنز می نویسم ؟؟؟

از امروز تا اطلاع ثانوی , هم کیش من تعطیل است

از امروز اینجا نقطه است

همان نقطه ای که وقتی وجودم را از خدا مملو می کردم , جا ماند...

اینجا تا اطلاع ثانوی نقطه است .... نقطه ی کم رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:18  توسط سودابه   | 

 

وقتی می دانم خدا هست , تنها یک چیز برایم ناممکن می شود و آن تصور این است که با او چیزی ناممکن باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:47  توسط سودابه   | 

امشب آخرین شب ساله

آخرین لحظات 85  

  و این لحظه وقت دعاست

وقت ترک غصه و غم و رنج ....

پس نباید این وقت رو از دست داد

این رفتنی یه  نیومده ....

حالا دلت رو صاف کن

اشکت رو روان

و دستت رو بلند

می خوام از چیزی بنویسم که

به سختی قلبها هم امون نمی ده ...

پس فک نکن می تونی اشک نریزی

بخونی و رد شی و به یاد نیاری

امشب می خوام یه چیزی بگم , چیزی که ......

حاضری ؟

بسم الله

خدایا تو همانی که نیمه های شب ندا می دهد

آیا در خواست کننده ای هست

تا عطا کنم ؟

آیا دعا کننده ای هست

تا اجابت کنم؟

آیا استغفار کننده ای هست

تا بیامرزم ؟

آیا ناامیدی هست

تا امیدش دهم ؟

آیا آرزومندی هست

تا آرزویش را برآورده کنم ؟

خدایا

امشب

من درخواست کننده , دعاکننده , استغفارکننده , امیدوار و آرزومند درگاه توام

خدایا

اجابتم کن ....

 

اگه دستت بلند شد , قلبت تکون خورد , اشکت ریخت

بذار پس ادامه بدم

خدا به بنده اش موسی (ع) می گوید:

ای پسر عمران ! هر گاه بنده ای مرا بخواند , آنچنان به سخن او گوش می دهم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان می خواند که گویی همه خدای اویند جز من ...

 

و توی  این آخرین  لحظات بذار آخرین جملات رو هم بنویسم

جمله ای که هر بار می بینم , می خونم تمام وجودم رو زیرو رو می کنه

و اون اینه :

خداوند حیا می کند دستی را که به جانبش برداشته اند , برگرداند .

شک نکن

                  شک نکن

                                   شک نکن  ... 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:28  توسط سودابه   |