تبليغاتX
هم کیش من
همه چیز پر از خداست ....

سلام بي همتا

مرا مي شناسي ؟ من همانم كه آن شب ، آن شب منحصر بفرد مرا خواندي و من آمدم . مرا مي شناسي ، مي دانم كه مي شناسي . بنده ات مي تواند فراموش كند اما تو نه.

خداي من مي بيني مرا . اين جا خميده و  نگران نشسته ام و دلم از عالم و آدم گرفته . مرا مي بيني ؟ مي بيني چگونه تنها مانده ام . خداي من دلم برايت تنگ شده است . باور مي كني ؟ مي دانم كه باور مي كني اما نمي دانم اين بنده ات چرا مرا نمي فهمد . خداي من ، امروز بيش از هر زماني به تو محتاجم . بيش از هر روز . نمي دانم شايد . خداي بزرگ من اكنون تو را مي خواهم . تو تنها گوش شنواي مني . تو هماني كه من هر گاه بخواهم برايت از دلم، از دردم بگويم نه حوصله ات سر مي رود و نه سرزنشم مي كني . خداي من ! من با اين بنده هاي تو چه كنم ؟ با همان ها كه مرا نمي فهمند با همان ها كه آزارم مي دهند تو بگو با آنان چه كنم ؟

خداي بزرگ دلم بسيار گرفته است . دلم براي تو تنگ شده است . مي بيني انگار عاشقت شده ام . انگار تو را مي خواهم . وجودت به من آرامش مي دهد . اين را چگونه نگويم آخر وقتي تو را بسيار دوست دارم . خداي من تو بگو ....

خدايا آن شب را به خاطر داري ؟ همان شب كه تو مرا خواندي و من هم آمدم . يادت هست ؟ آن شب چه گرفته و غريب بودم اما بودن با تو غربتم را ربود . خداي بزرگ نمي دانم از آن شب چه بر من گذشت نمي دانم چه شد . مدتها بود فكر مي كردم پيش از آن شب تو با من نبودي اما چندی است در يافته ام تو خيلي پيش از آن با من بودي تو بارها دستم را مي گرفتي و نجاتم ميدادي اما من دستان زيباي تو را نمي ديدم و نواي آشناي تو را نمي شنيدم . نميدانم چرا چشم هايم كور و گوش هايم كر بودند . نمي دانم چرا . اما خداي من ديروز بود همين ديروز بود كه دريافتم تو سالهاست كه مرا بسيار دوست داري و من از دوست داشتنت چه غافل بوده ام . خدايا مرا ببخش . مرا براي همه ي كور و كر بودنم . براي همه ي نادان بودنم ببخش...

داشتم از آن شب مي گفتم يادت كه هست . آن شب آبي پاك بر روي من ريختي . آبي كه هر آنچه ناپاكي ام را ربود  و خوب مي داني بعد از آن شب بر من چه گذشت . خوب مي داني اما مي خواهم دوباره برايت بگويم . مي خواهم دوباره بگويمت . مي خواهم بداني كه من فراموش نكرده ام . مي خواهم بداني كه اين روزها تو را چقدر زياد دوست دارم . خداي من اما نمي دانم چرا چند روز است كه مثل آن اوايل دستانم را سخت نمي فشاري . نمي دانم چرا مثل گذشته ها وجودت را حس نمي كنم اگر چه مي دانم كه هستي اما نميد انم چرا بودنت شادمانم نمي كند . خداي من ، اين بنده ي ناچيز، تو را بسيار دوست دارد اما نميد اند چرا اين چنين آشفته است . نمي دانم چه بايد كرد . خداي من خسته شده ام . احساس مي كنم دارم نابود مي شوم . اكنون كه برايت مي نگارم اشكهايم بر گونه هايم جاريست . مي بيني ؟ من براي تو مي گريم . دلم برايت تنگ شده است . براي بودنت و براي حس كردنت . خداي بزرگ دستان مرا بگير  نه نه مرا بر شانه هايت بگذار مي خواهم تنها رد پاي تو باشد بر زمين . بگذار هر آنجا كه مي روم تو مرا برده باشي . بگذار تو را با خيال آسوده ببينم  . خداي من ! تحمل اين بنده به پايان رسيده است . صداي غريبش را مي شنوي .....................

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:12  توسط سودابه   | 

دخترک د رچشمان پسرک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت .

پسرک د رچشمان دخترک خیره شد ,  چه نگاه نافذی داشت.

در چشمان هم خیره بودند و به تصاویر خود د رچشمان دیگری چشم دوخته.

دخترک به لبخندش فرصت شکفتن داد , شکفت.

لبخند پسرک هم شکفت.

هر دو بر بلندترین نقطه ی یک تپه ی کوچک نشسته بودند . خیره در چشمان هم و لبخند به لب.

بهار بود و همه ی تپه و دشت , سبز.

پسرک , رو از دخترک گرفت و همان طور که به سبزی تپه و دشت چشم دوخته بود , پرسید :

-         اگر روزی خداوند مرا از تو بگیرد , چه می کنی ؟

دخترک که هنوز نگاهش به پسرک بود . نگاه از او گرفت و به تپه  و دشت سپرد و گفت :

-         شکرش می کنم ....

رنگ از رخسار پسرک گریخت . لبخندش خشکید و با صدایی سرشار از تردید پرسید :

-         به خاطر نداشتن من ؟؟؟

دخترک به آسمان نگاهی انداخت و گفت : " به خاطر اینکه ترا زودتر از این , از من نگرفت..."

لبخندی تمام چهره پسرک را پوشاند . به آسمان نگاهی انداخت و به رویش لبخندی زد .

پسرک دست دخترک را گرفت و هر دو از تپه پایین آمدند ...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 2:14  توسط سودابه   | 

راستي تو هيچ مي داني كيستي ؟

هرگز فكرت را پرورش داده اي ؟

آيا به پرنده ي ذهنت مجال گريختن از قفس تن داده اي؟

آيا آموخته اي جدا از جنجال روزگار ، لحظه اي منصفانه به دنيا بينديشي ؟

آيا هرگز از خود پرسيده اي ، چه كرده اي ، چه مي كني يا چه خواهي كرد ؟

هيچ مي داني چرا به دنيا آمده اي ؟ چرا زندگي  مي كني ؟ چرا راه مي روي و گاهي چرا مي دوي ؟

هرگز فكر كرده اي با خود ، چرا درس مي خواني يا چرا كار مي كني ؟

هرگز به اين انديشيده اي كه در نهايت به كجا خواهي رسيد ؟

هيچ مي داني فرصتها همچو  باد از صحراي عمر تو مي گذرد  و هيچ مجال دگر نداري ؟

آيا به تو آموخته اند امروز را درياب و غم ديروز مخور كه گذشته ، گذشته است و آنچه گذشته است هرگز باز نگشته است و به فردا دل مبند كه آمدنش نا معين است .

آيا مي داني اگر روزگار به تو لبخند نمي زند ، منتظر خنديدنش نماني ، تو به آن لبخند بزني ؟

هيچ درك كرده اي اگر امروز خداوند چيز خوبي از تو بگيرد ، فردا چيز خوب تري به تو خواهد داد ؟

مي داني حيات خانه ايست كه روزي خداوند درش را به روي زمين گشوده است و همان زمين اكنون بستر  بشر است و آن حيات مهريست كه خداوند از بشر دريغ نكرده است .

هيچ مي داني تو مملو از توانستن هستي ؟

نگو "كو توانستن ؟" اگر نمي بيني ، آن چراغيست كه خاموش مانده است . اكنون براي برافروختن نورش ،برخيز كه دگر

وقت نشستن نيست .

برخيز

            برخيز و جهان را درياب.

بگذار ساده بگويم :

 

بدنيا نيامده ايم كه تنها به دنيا آمده باشيم ، بدنيا آمده ايم كه زندگي كنيم .

زندگي نمي كنيم كه تنها زندگي كرده باشيم ، زندگي مي كنيم كه راه برويم.

راه نمي رويم كه تنها راه رفته باشيم ، راه مي رويم كه فرصت دويدن يابيم .

و نمي دويم كه تنها دويده باشيم ، مي دويم

تا روزي به مقصود برسيم.

آري ...جهان با تمام اسرارش

بي صبرانه در انتظار برخاستن من و توست .

                                                                               برخيز....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 5:46  توسط سودابه   | 

وقتی حرف از "نمی دونم" میشه ... ادم یاد گله و شکایت و نگرانی می افته اما گاهی این نمی دونم از سر شادیه , از سر شعف زیادیه ... درست مثل این لحظه ...

من در همین دم .. در همین لحظه ... واقعا به نمی دونم رسیدم . من نمی دونم چطور از شادیم, از شعفم, از حس قشنگی که درکش کردم, از سبکی م ,از دوباره زاده شدنم بنویسم ... من این بار درست تا لحظه ای که می خوام بنویسم نمی دونم از کجا باید شروع کنم , نمی دونم اصلا از چی باید بنویسم ...

چند وقته یاد گرفتم وقتی دچار این نمی دونم میشم  از کسی بپرسم که داناترینه ... کسی که امشب وقتی صدای گرفته ی بنده ش رو شنید ... وقتی اشک های زلال بنده ش رو دید ... اهسته توی گوش بنده ش گفت :

 

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت   

فردوس خواهی دادمت , خامش , رها کن این دعا

 

و من امشب چون نمی دونم چطور از عظمتی که من , تو و خیلی های دیگه درک کردن بنویسم از او می پرسم ... پس

بسم الله الرحمن الرحیم

 و قران رو باز می کنم ....

خدای من !!! قشنگ تر از این ممکن نبود ...

 سوره ی روم ... آیات 48 تا 50

 

و خدا آن کسی است که بادها را می فرستد تا ابرها را در فضا برانگیزد پس به هر گونه که مشیت او تعلق گیرد در اطراف آسمان متصل و منبسط کند و باز متفرق گرداند . آنگاه باران را بنگری که قطره قطره از درونش بیرون ریزد تا به کشتزار و صحرای هر قومی از بندگان خواهد فرو بارد و به یک لحظه آن قوم مسرور گردند .... هر چند پیش از این که باران بر آنان ببارد از لطف خدا به حالت یاس و نومیدی می زیستند ...... پس دیده باز کن و آثار رحمت الهی را بنگر که چگونه زمین را پس از مرگ باز زنده می گرداند محققا بدان همان خداست که مردگان را پس از مرگ زنده می کند واو بر هر چیز عالم و توانا است ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:12  توسط سودابه   |